دیگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی دید!
من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من
و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،
ساعت به چه کار ِ من می اید؟
می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!
مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن ِ امروز
می پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی!
شب بخیر!●
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 21:33 توسط |
باز به مشام میرسد بوی بارون،بوی سبزه و بوی خاک باز هم به گوش میرسد صدای رنگ تازه کردن برگ تاک وای که چه بوییدنیست عطر اقاقی،بوی نرگس و باد وای که چه شنیدنیست نغمه شوق پرستوهای شاد وای که چه دیدنیست این رنگ ابی اسمان و ابر سپید اخ که چه دلنواز است رایحه اشنای برگهای سبز بید بهار از راه رسید و نواخت زنگ کلبه تاریک دل ما را به ارمغان اورد همراه خود پر فروغ ترین ترین چراغ ها را نرم نرمک امد ز دورها و دورها،ز سرزمین نورها با فریادی لبریز از طراوت چلچله ها،اکنده از شورها رسید از راه و افروخت شمعی روی هرشاخه،کنار هر برگ
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 19:9 توسط |